۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه




بازی هفت سنگــ /سار

خرده سنگها را بردار از گلویم
میدانگاه کهنه را آماده کن
صدا می آید
بردار
بردار
بر
دار
بچین
بالا برو
پرتاب کن
سنگ اول
زنی ست که
تنش را به جنوب دستهایت کوک می زد
دستهای سنگی ات را به شمال میدان ببر
سنگ دوم
که گلویش از بغض ماه آهکی می شد
سنگ سوم...
مراقب سارهای روی شانه ات باش
سیاهی شان شب را شکسته است

بچرخ
میدان را خالی نکن
برای
بازی هفت سنگــ /سار
ماه را به چراغهای سیمانی آورده ام


شهریور88

۱۲ نظر:

اعظم گفت...

سلام
نمی فهمم شعرت رو! اول اینکه خیلی خارجی می نویسی...
نمی دونم حس می کنم ترجمه ها تاثیر زیادی رو شعرت گذاشتن... فضای کلی و تصاویر و واژگانت بومی نیستن... یا لاقل من این طوری فکر میکنم!
اما خوش آهنگند واژه هات همیشه...
شاید هم مشکل منه...
کلن زیاد جدی نگیر

rahele گفت...

سلااااااام . اولن منزل نو مبارک . بعد این که خیلی قوی بود کیانا . البته بار اول و دوم درست نفهمیدم ولی بار سوم به بعد تازه فهمیدم چه سوژه ی نابی ست . بازی با کلماتت حرف ندارد . بازی که نه به کارگیری . مثلن آوردن سار در پایان و بالاترش به عنوان نماد سیاهی . خیلی می شود درباره اش حرف زد . مثلن تعداد سنگ ها و سیاهی سار و تقابل آن با ماه و چراغ های سیمانی که از پس سیاهی بر نمی آیند . در کل خیلی لذت بردم . می بینم که روز به روز بهتر می شی رفیق . well down

هدي هدايتي گفت...

سلام.
آدرست رو كه عوض كردي سخت تر خبردار ميشم از به روز شدنت.

بعضي سطرها با اينكه از نظر معنابخشي به كل شعر خيلي قوي عمل ميكنند ولي از نظر كلامي خيلي نثر مانده اند. مثلا:
مراقب سارهای روی شانه ات باش
سیاهی شان شب را شکسته است.

مثل هميشه دوست داشتم شعرت را.

حسین گفت...

سلام. امشب برای بار دوم اومدم شعر شما را خوندم و امید داشتم بتونم و رمقشا داشته باشم یه نظر آبرومندانه بنویسم (نه نظری که نظر من نیست یعنی. نظری که حرف من باشه اتفاقاً) ولی خوب نتیجه نداره انگار و فکر کنم من خیلی هنر کنم ذوق خوندن و دنبال کردن شعرا بتونم زنده نگه دارم، حالا که حرفی پیدا نمی کنم که مفید باشه. از: مراقب سارهای... تا پایان شعر زیبایی برای من چند برابر میشه تو هر بار خوندن.

ناشناس گفت...

سنگسار
هق هقت را لرزش شانه‌هايت لو داد
وقتي كه نگاهت را در سپيده‌ي كفن پوشانده بودند.
خاك در پذيرفتن نيمي از پيكرت ترديد داشت.
جمره‌اي بودي تنها!
عريان در هجوم يك مشت چشم
كه با دشنام غسلت مي‌دادند!
شعرتون منو ياد فضاي اين شعر خودم انداخت.
تا به حال به تركيب كلمه‌ي "سنگ-سار"
فكر نكرده بودم! شعرتون بسيار زيبا بود هرچند كه به يك پيوند دهنده بين تصويرها نياز داره. من مخاطب بايد بعد از ديدن يك تصوير با يك ربط شاعرانه به تصوير بعدي هدايت بشم.
نگاه شاعرانه‌تون قابل تحسينه.
هر وقت به روز كردييد خبرم كنيد لطفا.

مسلم ناظمي گفت...

ببخشيد! دستم رفت رو Enter و كامنت قبلي رو بدون نام ارسال كردم.

لیلا رضایی گفت...

سلام کیانا جان
وبلاگ جدیدت مبارک. همین آدرس رو جای اسمت در وبلاگم می گذارم.
و اما شعرهای خوبت که یکجا یک چندتایی را سر کشیدم مخصوصن "لابه لای سپیدی ملافه ها" را:
شعر هفت سنگ ، مرا به یاد فیلم "سنگسار ثریا میم" انداخت کلن با اینکه از اسم بازی "هفت سنگ" استفاده شده و آن را هم به خوبی نمایش داده اما سنگسار را بریام تداعی کرد و وحشتی به من داد که البته این وحشت زا باید می داد وگرنه شعر موفقی نبود. شعر چالش برانگیزی ست.
یک خصوصیت که همیشه در کارهایت می دیدم این بود که لحظه ها همه برای تو شاعرانه هستند و به راحتی از کنار هر صحنه ای که احساس ات را تکان می دهد نمی گذری و در شعر قبل هم این اتفاق رخ داده. " به سلامتی صندلی شکلاتی تلخ / آن طرف میز" که این سطر بسیار ماهرانه آن فضای قبلش را که سعی می کرد عینی باشد ، عینی کرده است و ناگهان مخاطب را حاضر می کند یعنی به هوش می آورد. مرسی
شعر قبلش را هم که گفتم چه لذتی به من داد "غافلگیر کردن مرگ با شعری در جیب ات برای او"
همیشه مرگ انسان را غافلگیر می کند اما اینجا اتفاق دیگری رخ داده مرسی.
شعر "اتوبوس" بسیار تصاویر زنده ای دارد و شروع شعر آنقدر جاندار است که کاملن قابل رویت است و باید به شاعرش آفرین گفت . شعر بسیار عینی ای بود. مرسی
شعر "نمایش معکوس فیلم" هم همین حالت را داشت و بسیار موفق بود. و شعر "شششششش" بسیار حسی بود و بسیار بر دلم نشست. زیباتر از این می شود این صحنه را نشان داد ؟ بدون اینکه مستقیمن از این تنهایی بنالی وقتی صبح که اول شادابی ست با این حس از خواب بیدار شوی و ببینی که چیزی عوض نشده و باز هم تنهایی ! این حس را خیلی خوب درک کردم و اینجا دیدم که تنها نیستم ! "کیانا" هم همین حس را دارد و اما چقدر زیبا بیان اش کرده.
مرسی کیانا جان از این شعرهای خوب
راستی منهم دلتنگ ات بودم.
خوش باشی گلم

لیلا رضایی گفت...

سلام کیانا جان
امیدوارم این کامنتینگ محدودیت لغات نداشته باشد. نمی دانم کامنت ام کامل آمد یا نصفه شد.

محمد علی حسنلو گفت...

سلام کیانا .
شعرت رو از دیروز تا حالا سه بار خوندم .دوبار دیروز و یکبار هم همین حالا.داری کم کم متفاوت میشی .خیلی خوبه .به خصوص در این شعر که خیلی خوب نشون داده بودی نتیجه اینهمه تمرین در گذشته چه افکار خلاقانه ای رو در ذهنت ایجاد کرده . چند تا پیشنهاد دارم .
من فکر می کنم اشکال نداره اگر تو سطر سه صدا می آید رو حذف کنی .
من اگر جای تو بودم تو یکی از سطرها می گفتم :
سارهای روی شانه ات را مراقب باش

هم ایهام داره و هم اون اشکال شاعرانه گی تا حدودی برطرف میشه .
حالا خودت بیشتر فکر کن . این فقط پیشنهاده .
منتطرم
برای شعرهای بعدی .
راستی موسیقی وبلاگت قشنگه .
شاد باشی.

سهیل نصرتی گفت...

درود
خانم برومند عزیز شعرهاتان را در جاهای مختلف خواندم..
و بسیار می پسندم..

سری هم به ما بزنید..
با افتخار لینک شدید

مسلم ناظمي گفت...

سلام من به روزم خوشحال ميشم سر بزنيد.

مسلم ناظمي گفت...

سلام به روزم خوشحال مي‌شم سر بزنيد!