بيهوده و پر هياهو
باران
وقتي به جاي تو باد جوانه مي
زند در آغوشم
خرداد۸۸
............................................................
دو نيمه شبآينه دستشويي مي
شناسدمهق هق خفه اي روي خاموشي
ديوارپس مانده هاي گريه در
فاضلاب.تاريكي مي
شناسدم
خرداد۸۸
......................................................
صداي پرنده ها را از شهر قيچي كنشمشادها را از صحن
خيابانشادي را از شهر
ببررد خونت اما بگذار
بماندبر آسفالت داغ ديده امير
آباد.چشمان
ناباورتکه شليك بهت در
هواست٬خونت را بر پيرهن چه كسي دنبال مي
كندآرزوهايت راجواني ات راعشقت رابر دستان ننگين چه كسي به تاراج مي
بيندسنگيني قدم هاي تو بر شانه ی هيچ
خياباني نبودآفتابي بازوان تو را نوازش نكرده
بودهيچ بادي عطر موهايت را نمي
شناختآنگاه كه با بريده هاي كوچك شادي در
دستشهر بي پرنده را ترك مي
كرديو خيابان
همچنانجاي خالي تو را در ذهن ملتهبش تكرار
مي كندتیر ۸۸
با زبان سردش
ماهلیسه بر دیوار می
کشیدشب با میله های تاریک بر بزاق ماه
می ماسیدما تصور روزنه را با دستهای خسته بر
دیوارما توهم ماه را با چشمهای بسته مکرر
می کردیمما به خیال آغشته
بودیمآنگاه که پنجره ها از ما می
گریختخرداد۸۸
...او
زنجیر و من آزادی
زندان خوابهایمان را کلیدی نیستخرداد۱۳۸8
طوفان
موج موج
خليج
ِ تو
تن:تخته بند طوفان
لب پَر مي زني در چشم هايم
رودخانه هاي
منشعبت بگو به كدام اقيانوس مي ريزد
↓↑
آرامش بعد از طوفان
دست ها :جزيره هاي فرو رفته
دهان:درياچه
كوچك شور
موها:تارهاي نمك سود ِ شب
چشم ها خواب ستارگان دريايي مي بينند
غرق
غرق ِ آرامش آبي آب
براي طوفان هاي مكرر
ماهِ مدخيز من شوخرداد 88
تلخزار شور را به شخم کشیدی
در من کشتزاری رویید
اینک خیزاب های اشک...
برای روزهای روییدن
باران
اردیبهشت ۸۸
بر لاشه های انتظار
آستانه ی درد تیر می کشد
در حجم تلخ اتاق
سرمای گلو
روی سکوت
،زهربارِ باران...
وقتی تمام من کسی می شود
که در کثرت آینه ها غایب است
اردیبهشت ۸۸
شک
خش خش
صدای ساتن رقصان است روی دستهای کتی سیاه
یا سم
باااااااااااااااد
سمباده
خش خش
می کشم
جان می کنم
سمباده می کشم
مثل تکه های
زنگار گرفته
سمباده به جان لایه هایم
این های و هوی دیوارست
از
موسیقی تند رقص
انعکاس فریادها و نفس های شادمان
یا
زمین دیوانه شده از
لرزشی که در پاها
نه
پاها به اشتباه لگد نکرده اند
خش خش
انگار باد
روی برگ
زرد روی سیاه
سیاه
سیاه
زرد روی عشق ِ کتی سیاه
روی خرده های شک
می رقصم
اردیبهشت ۸۸
بي قراري ِ رفتن
قرار ِ غرقه شدن
ماهي كوچكي شده ام
آنجا كه رودخانه هاي نامت به دهان اقيانوس مي ريزد
خرداد ۸۸
چشم های خسته نیم باز
سپیدی خدایی
ناتمام
و نقطه هایی سیاه
که سرگردانی را بر تنش خالکوبی می کنند
اردیبهشت ۸۸
مه
سیگار پشت سیگار
پای پنجره ی شب آرام دود می شود
گاهی کت
نمناکش را روی چمن ها می اندازد
گاهی از شانه های درخت بالا می خزد
ظهر
معشوق را از پشت پوسیدگی پرده ها ندیده،
در اشاره خورشید گم می شود.
فروردین ۸۸
حجم لرزان سکوت در گلوگاهت...
حرفی
میان ما پرپر می زد
شب است
یا دریا؟
چه می ریزد از مشت تاریکی؟
سیاهی سیال بی ستاره در هاله ی اتاق،
ماهیان وحشی اعماق در گذر.
شب است یا...
کدام دریای سیاه پهلو گرفته در
لنگرگاه اتاقم؟
اردیبهشت ۸۸سیاه گله در دشتِ شیرینچرای مورچه ها بر تکه های شیرینی
اردیبهشت۸۸
تاریک و خنک
سایه های شب می
بارد
میان شاخ و برگ باران
اردیبهشت ۸۸
صداي
حرف
همهمه
صداي كل كشيدن دهانها
نشسته بودند پيرزنان بيدار خواب
زنان كهنه هزار حرف
كوليان سياه چشم مي رقصيدند
در خلسه خلخال ها و
بيدار باش دست بند ها
با چشم هاي پنهان
در اتاق كوچك دلم بودند
و رد
نوازشت را بر صورتم شيار مي كشيدند
اسفند ۸۷
سبزه و ماهی درمیانه ی میز
در حاشیه
سه سیاه چشم در
رختهای نوروزی.
ماهی ملتهب سکوت پیوسته در نجواست.
سبزه ی بی رنگ را بر
دیوارهای تنگ می بلعد
یا تاریکی چشمی که چکه می کند در آب؟
فروردین ۸۸
1
اتفاق ساده ايست
وقتي آسمان نيلي نزديك
شب
چشمهايت را پنهان مي كند
و صدايت را گم
در خفقان گنبد مينايش
اتفاق
ساده ايست
وقتي باد
نامرئي و ولنگار از تو دور مي شود
اتفاق
اتفاق
اتفاق هاي ساده
كجاها كه نيفتاده ايد
2
خب هميشه هم نمي
افتن.بعضي باغبونا هستن كه شب كارن.شبا مي كارنشون .لا مصبا كارشون خيلي درسته .حتي
بذرايي كه مي كارن هر كدوم از همون اول قد يه هندونه ان.بالاشونم يه شاخكايي
داره.يه بار من تويه فيلم ديدم.فيلمه از اون فيلماي نخ نما بود.از اونايي كه تو
آرشيو صدا و سيما به سرفه مي افتن.ولي خب !يه چيزايي معلوم بود .خلاصه ديدم كه اين
باغبونه ،تو همون تاريكي هم بذرشو كاشت هم زمينشو كرت بندي كرد.اينجوري كه با كلي
سيم نامرئي.بذراي گنده رو به هم وصل كرد.صبح كه شد ديگه هيچ خبري نبود.نه از باغبون
نه از سيما نه از بذرا.
3
فقط يه برقعْ آبي تو بر بيابون ديده مي شه
.دو تا دستش از توده آبي بيرون اومده و هر كدوم ، دست 3 تا سطل آبي گنده رو
گرفته.يا مي خواد براي صبحانه آب ببره يا بچه ش ديشب ،همون موقع ها كه باغبونه
مشغول بوده ،خرابكاري كرده و مي خواد اونو بشوره يا...
بي خيال
4
باد لعنتي
تو ديگر دور شده اي
بي تفاوت و نامرئي
آنطور كه سيم ها
نزديك ميشوند
زهرت را به سپيدي كوه ها نريخته ،بازگرد
زمين در شيارهاي پا
بوي باروت مي گريد
اسفند ۸۷
چين ها
چروك ها
شيارهاي پير
به نيش مي كشند پوست را به استخوان
دامنه هاي پُرچين خيس
را
به دره هاي سفيد
باران هاي اسيدي گرم!
هميشه به خاك سياه دامنه
ها نشسته ايد
وگرنه آسمان بي تفاوت
بريده بي رنگي ست كه بر درختها فرود مي
آيد
اسفند ۸۷
خودت را به ديوارهاي قلبم مي كوبي
سر
راه نفس هايم مي نشيني
تند و ناتمام در هوايم مي آميزي
درياي ملتهب و بي
تاب مي شوي
گودال چشمهايم را شورتر مي كني
در دستهايم متورم مي شوي
اما
تو مثل خنده اي راز من
بر لب انگشتانم مي ماسي
اسفند ۸۷
همه چیز برای ساعت های
نرسیده ی عصر حاضر بود
چند ساعت فراموشي خواب در جيب هايم گذاشته بودم
يك
دست لباس با طرح دريا
يادم هست
11جفت كفش هم بود
براي سفرهاي دور
و
يك استكان طعم آب نبات هايي كه با تو خورده ام
كه ناگهان در پيچ خيابان
غروب از بخار دهانها مه گرفت
و من جايي
جيب هاي باراني ام را جا گذاشته
بودم
اسفند۸۷
سرم به را به شيشه فشششار
دندان به دندان
مي سايم
قوس كمر پر مي شود از آرنج هوسناك بي حواس
گردي ران هي قوس
قوس
برمي دارد ازهجوم زانوها
نفس حبس
شيشه بسته
سيگار
دود
دود
...
سرم را به شيشه فشار
با پنجره عشق مي بازم
آذر 87
دلي كه با خودت برده اي
نگاه ها
دست ها...
پاره هاي تنم را از ابتداي خيابان جمع مي كنم
تمام طول سفر را از
كفشهايم مي تكانم
و با چشم هاي تو
به خانه باز مي گردمدی ۸۷
غباري پراكنده بودم
دمدمي و لرزان بر باريكه هاي نور
تسلي نيافته و متورم
چون زخم كهنه ي
آتشفشان در دل كوه
در بادهاي خشك
در بادهاي سرد
نيمي از من بود كه زنگ
مي زد و مي پوسيد
حتي در رطوبت درياي دور
اكنون منم
تمام يك انسان
در بي نهايتي كه تويي.
بر من گذر كردي
در من ايستادي
باريدي برمن
در برت مي گيرم اي بهار مست در چله بي رحم زمستان
نامت را مي خوانم
چون اوراد فراموش شده ي قبيله اي بي نام
بازت مي يابم
اي راز سكوت
در دره سپيد ستارگان
دي 87
معاشقه ي تاريك روشن ِ سايه
زنگي ِ من
سياه مست و لخت
نوازش سردي ست با دستهاي وحشي ِ باريك
سرخورده انگشتهاي من بر اندام كشيده اش
در انتهاي مثلثي كه لرزان
بر پوست ترك دار ديوار
در اشك هاي خشك جان كنده شمع ٬
آنگاه كه
تاريكي اش را زنگي
پاشيده روي من
بهمن 87طرز تهيه هواپيماي شكم پُِر
ابتدا هواپيما را بيهوش كنيد و به پشت بخوابانيدش
حالا با دقت شكاف
عميقي در شكمش ايجاد كنيد
چند بمب با رايحه ليمو و گلابي و غيره آنجا جاي
بدهيد/بستگي به ذائقه شما دارد/
شكمش را با مفتول فلزي بدوزيد
باكش را كه
پر كنيد هواپيماي شكم پر حاضر و آماده خوردن شماست
بهمن ۸۷
"شعر بازيگوش"
چراغ
را خاموش مي كنم ،
ماه را زير سقف مي آورد
نقش هاي پتو را به دستانم مي
پيچم
دندانهاي جونده اش را بر مچم مي گذارد
درياي حوالي غروب مي شود
ملتهب و مد خيز
بالا مي خزد در من
با دهان تاريكش
لب هايم را تند و
گزنده مي بوسد
و بر كاغذ مهتاب
خودش را ثبت مي كند
بهمن 87
صداي شكستن مي آيد
يخهاي
قطبي ام را ببين كه در آفتاب بي رنگ دي ذوب مي شوند
دارم پوست مي اندازم
پيله مي شكافم
مي شنوي؟
بگذار كلمه شوم
من اتفاقي ساده ام كه
در كلمات رخ مي دهد
به سپيدي قله هاي برفي خودم را مي نويسم
و در آسمان آبي
تو ثبت مي شوم
پرندگان سرگردان دلم را به شانه هاي امن تو مي سپارم
دستم را به دستت.
باران به دستهاي تو تنيده
در دستهاي تو مي خوابم
و صداي شكستن يخ هايم را مي شمرم:
كه يك
آفتاب مي شوم
كه دو
آفتاب مي شوم
كه سه
آآآآآف...
صداي آبي پولكهاي خفته بر
اقيانوس مي آيد
مي شنوي؟
دي ماه 87
وارونگی هوا
هوای وارونه شهر نفس می کشدم
تمام می شوم
ته نشین
در سرب های
معلق
خورشید در ابرهای سیاه تجزیه شده
در آفتاب چرک
راه می روم
گریه می کنم /می خوابم /گریه می کنم /می خوابم...
در خوابهایم گریه می کنم
و این چیزی نیست
هرگز نبوده است
جز دیوانگی هورمون های خونم
دارد سرد می شود
باید به لاکم بخزم
فرو بروم در فلسهای سخت و درشت
که هفت فرسخ، خاک ِوارونه
انتظارم را می کشد
آذر ۸۷
با چشمهای باز
پنجره ها به خیابان زل زده بودند
در خانه ها
کسی نبود
سلولهای تنگ و تاریک
اشباحشان را به خیابان تف کرده بودند
و
از درزهای پنجره
صدای مبهم شان به درون می ریخت
و به پوست می چسبید
نشسته بود
و با سنجاقهای نوک تیزش بازی می کرد
ناگهان ته بلیط پاره
ای در جیبش بزرگ شد
اتفاق مهمی نبود
تنها
دیگر به پوسیدگی برگها نگاه
نکرد
و پاییز
که پشت پنجره تلف می شد
نرده ها ی فلزی را ندید
که
مثل جنینی
در شکمش رشد کرد
و در سرش
منفجر شد
آذر ۸۷
شب
ماه رنگ باخته هنوز
به شب نرسیده بود که دریا
با مدی کشیده در من بالا خزید و گلویم را کند
و
آرام با حجمش درید
آذر ۸۷
به آنها که سه درجه زیر صفر امشب را خوب می
فهمند
شمارش معكوس رقص
زير صفر ،
سه درجه :
سه جهت توفان و هزار جهت باد طفيلي
زمهرير
مي تركد در شكاف ديوار
مي تركد در تمام خانه
پنجره ها به بزرگي شهرند
و سقف سياه
آسماني ست كه در ابرهاي تيره مي لولد
چهار درجه :
چهار جسم انساني در هم تنيده اند
يك نفر با 8 دست و 8 پا
يك نفر با 4
دهان
يك نفر با ...
يك نفر در خانه اش خوابيده است
و در چهار ستون بدن
سرماست كه مي لرزد
پنج درجه :
پرزهاي پتو از نفس مي افتند
شش:
روي نفس ها برف مي بارد
هفت:
جيوه درلوله پايين مي خزد
انگشتها روي پوست
كند
كند تر
تند تر مرگ گر مي گيرد
وحشي و لخت
مي رقصد روي نفسها
روي پوست مي رقصد
در سرماي گلو مي رقصد
هميشه
رگها در تگرگ به خواب رفته اند
شمارش معكوس آغاز مي شود
از 4
از 3
از ...
4 نفر در صفر مطلق مي رقصند
چهار نفر روي بام
چهار نفر
پشت پنجره مي رقصند
بیست و ششم آذر 87
آبی با خطهای سپید
خطهای
سپیدِ پیراهن
دور می شوند
می گریزند در اندامی از رویا
در حجم آبی
شبح
خطای باصره به اشتباه می افتد
که دستها می روند
پاها :
یک
درمیان.
خیابان
همان خیابان است .
به اشباح عریان تن می دهد
آن
گونه که به سایه ی زرد چنارها .
در سر
هاله ای شفاف ذوق ذوق می کند
و در پیراهنی از رویا
زن میرود
آنجا که دلش می رود
ده آذر
هشتاد و هفت
دوشيزگان آوينيونزير فواره دوشان مي
رقصند،بچه هاي حلبچه در بخارهاي
رنگارنگ.ديگر آنقدرها ترسو
نيستيمنمايش گورهاي دسته
جمعيبا سمفوني هزارم
خون،نمايش خون در بخارهاي
رنگارنگ.چرا بترسيممثل خودكشي برگها ي گيج مي
ماندبراي انسان
نخستينيا غرق شدن خورشيد در انتهاي
زمينحتي مثل مارهاي خوش خط و خال بر
شانه هاي زنده ضحاكتنها هزار سال اولش سخت
استبعد ببين چه نمايشي
بشود!كه برقصيم زير فواره هاي
خوندر بخارهاي خوش
رنگخوش بوابسلوت
نداريماما به شانه هاي ضحاك خبر
بدهيدمارها مست
بشوندبرقصندبه دوشيزگانبه دوشانخبر بدهيد به كودكان بازيگوشكه بوهاي خوب را مي
بلعندبه همه آنها كه نمي
ترسندبگوييد همه
بيايندچه نمايشي بشود!
زیر تیغ آفتاب
۱
پِِِِِت پت
باد می خورد
بر تخت بند تن
جان می کند
در صلابه
خورشید
بی رنگ نمی شود لکه
نزدیکم.
درست
به موازات بازوهایت .
کف دستت را
گنجشکها برده اند که رد می کشد چاقو
بر تار و پود باد
زل در زغال چشمانت
می بوسمت
بوی کنف
روی زبانم
اینجاست
هنوز
بوی خون می دهد
بی رنگ نمی شود لکه
دارد باد می خورد
در
صلابه صلیب
جان می کند در سایه خورشید
و در روابط معکوس انتقام
چاقوست
که می خندد.
۲
پِِِِِت پت
باد می خورد
بر تخت بند تن
جان
می کند
در صلابه خورشید
بی رنگ نمی شود لکه
یادت را مچاله می کند
در جیب
وبه موازات خیابان
روز انتقام را به تعویق می اندازد
آبان
1387
۲۱ گرم از آوش ویتس
بوي چربي سوخته مي دهد هوا
اما
تو که کم نشده اي!
اين يعني
قانون بقاي جرم٬
يعني ۲۱ گرم صابون مي شوي
و يک روز خيلي دور
در آشيانه
کلاغي مرده
پيدايت مي کنند
۶آبان۱۳۸۷
دستهایت می
رقصند٬بر کشیدگی سیم
چیزی در خلا
شکل می گیرد:
پرنده ای
با فلس هایی از
دریا
که پنهان ترین آوازش را
در آفتاب گرم می خواند
تسلسل
تنهاييم را
مثل يك اتوبوس حرفه اي
رها کردم
که ول بگردد ميان شهر
شب
كلاغها بوكسولش کردند
سياهتر
زخم تر.
به ايستگاه اول :
خودم
مهر ۸۷
خلع سلاح
چاقويش را به زمين گذاشت
و به رقصي شاد،
در حرارت عشقه ها گم شد.
در زاويه هاي تندِ عمود
ديوار ِ مدام
مدام ِ شكنجه زبر
با خزيدن
هاي عمودي روي پوست.
اعتياد ياخته ها شده بود به سرماي سايه
و شب
گرگ
تر
هار
با زوزه هاي دراز
سرفه مي كرد
كله نقره كوب ماه را
بعد
چاقويش را به زمين انداخت
و روز
تمام سپيدي اش را
در
تاريكي غلاف خالي
رقصيد
26 مهر 87
براي ك. مرتضوي عزيز و نوشته اش
كه اين شعر ملهم از آن است
آدمها٬نهنگ ها و جریان معکوس مرگ
یا بی نهایت ِ مرگ ٬همیشه سوی
دیگریست
ريز و كلافه،
دانه هاي شن ،
در چشم ساكت نهنگ.
فواره ها ضعيف،
ضعيف تر،
انگار
داغ ِگدازه به دل ِ آتش
فشاندن
جرقه ي آخر به كوه.
شن هاي ريز
كلافه
ريز
در رخنه هاي سياه پوست
/لنگرشو ميندازه
درياي ِ شور تو ساحل
لنگر ِ گنده مُنده
قَد ِنهنگ ِ گنده/
...
بي نهايت ِ سرد ِآبها،
در عمق چشم.
تنپوش تلخ مي شود آبهاي شور،
گوشواره هاي صدف به دو گوش.
/ها
جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم*/
شهریور۱۳۸۷
...........................................................................
*اين دو خط از شعر" پريا "شاملو نوشته شدهخوب كه نيستم
نه
اما باز
دلم ميگويد
شايد جهان
جايي
حتي براي لحظه اي كوتاه
زير چترهاي سياه
اتفاق بيفتد
چه وهم ساده اي!
رد انگشتهاي باران روي زمين نمي ماند
و چه
معاشقه درد آوري ست
ميان دو هيچ
كه پوست زمين خشكيده است
يخ زده است
و مغز استخوانش
گدازه به گدازه
آتش مي گيرد
مهر 87
کلمات لغزانی ست
در ذهن
درخت.
باد می وزد
مهر ۸۷پاييز بود
با چقدر عشقه كه عاشق
ديوار شد
چقدر زن
كه دامنش هر چه بلند
نردبامی نشد
و آنقدر مادر شد
كه بهشت
از پايش در آمد
نگاه كنيد
در حلقه هاي دود بالا مي
رويد
معراجتان را جشن بگيريد
كه در پاركها چه ارزان شده
بخريد
انحناي رانها را بخريد
و غروب هاي پاييز
چندش سرما را روي ديوارتان
به هيمه سرخ عشقه ها بسوزانيد
مهر ۸۷
تصادف خیابان چهلم
روایت اول:
چرك و چروك
ملافه ها بر اندامت مرده اند
و شيب
خيابان
رد خونت را مي خزد
فرشتگان تاریک در شمشادان کبود!
بوي ماه
بياوريد
۱۴ مهر ۸۷
روایت
دوم:
دهان هزار پنجره
لال
می شود ماه.
و شیب رگهایت را٬
خون خیابان می خزد
۱۶ مهر۸۷نه كوير رد قدم هايم را نگه مي
دارد،
نه آبهاي وحشي رودخانه هاي سرد.
من جامانده ام،
پشت شيشه ،
درست جايي كه پرنده مرده بود
و باد
بويش را به دريا مي ريخت.
سقفي از آفتاب بالاي سرم باشد
يا سقفي از خاك
فرقي نمي كند
من
جامانده ام
و پيراهن سرخم را هر روز
ساحل محمود آباد
از دريا مي گيرد
شهريور 1387
چه دلتنگي عظيمي ست شهر
خانه ام زير خانه هاي ديگريست
تختم بالاي سرهاي متفاوت
روبروي اتاقهاي
ديگري ،
با پرده هاي ضخيم،
پشت كرده به كوه .
تكه اي آبي ،
سهم
آسمانم.
گاهي هم چند ستاره ي دور
چند ستاره كور.
در هذيان معلق
دالانها مي خوابم.
همسايه ام
خواب صورتك هاي رنگين مي بيند
حالاست که
روياي مسدودش
در ارتفاع مه آلود
تجزيه شود
آنجا كه ابرهاي دور و ابرهاي
كور
به سهم خود بغض مي كنند
در آسمان کوچکم
شهریور ۸۷
+ نوشته شده در دهم
شهریور 1387ساعت توسط کیانا برومند جاوید
بازيچه ها
نه تو مي خواستي ،
نه من .
حتي تفنگم
با دهان لقش
با آن دندانهاي سربي اش نمي خواست
نمي خواست كه شرابه هاي خونت را
بر پيرهن خاك ببيند
شهریور۸۷
بد عنقم.
بد اخم.
نه
زاده حواي پيرم،
نه از قبيله دختران دشت،
در پيراهن هاي سرخ بر باد.
ملغمه ام
از آتش و آب،
در قوس گونه ام گردباد شور،
خاك سردم در
سياه چادر حوا.
چه سيبهاي سرخي ست در دست عشاقش ،
چه رقص شادمانه اي ميان
قبيله اش.
بد عنقم من
رعد در صدايم مي خندد،
توفان در گلويم.
اما باز
اين دل كوچكم است،
هوايي سيبهاي سرخ،
كه نشاني قبيله اش را
از بادهاي چهارجهت مي پرسد
شهريور 87
دريا خواب پرنده مي بيند
گاهي هم
ماهي ها مي لغزند به خواب آسمان
فوج فوج
پرنده شنا مي
كند
در آبهاي تيره
وبراي اولين بار
صورت خورشيد
از باله ماهي ها
رنگين مي شود
چه زاويه هاي حيرت آوري :
آسمان و دريا
كنج ديوار
بين دو بال پروانه
و زاويه تاريك من
كه در آبهاي راكد مي افتد
نه!
انگشتهاي نيلوفر
بر اندامم نمي پيچد
و ني هاي پوك
افسانه تازه اي نمي گويند
بايد بازگردم
به سطرهاي روشن بالايي
آسمان را و دريا را
از خواب بيدار كنم
و با جيغ كوتاهي از جهان
زاويه تاريكم را
ميان پرنده هاي سرگردان
گم كنم
شهريور 87
دو نسخه از اين شعر موجود است
يكي كه كلمه به كلمه مي دود
در رگهايم.
ديگري
در بركه هاي خاموش
كف اقيانوس ها
حتي در
آبشارهاي وحشي
براي تو
كه نماز باران مي خواني
در شعرم
از
پوست خشكيده آهوها
كاري ساخته نيست.
از خون شفاف سينه سرخ ها بر آن،
حتي از كاغذهاي فراموشكار
كه درخت را به ياد نمي آورند
نگران رگهاي
بازم نباش
يا نگران آفتاب
كه به آبهاي جهان مي تابد.
نسخه اصلي را به
دست ابرها مي سپارم
شهريور 87
جيغ
در خيابان ، شب
جيغ مي زند
انگار گريه نوزاد
ِيا عشق بازي گربه ها روي پيانو
بر سيم هاي ويولن
كنار جوي هاي تشنه
پاي تيرهاي چراغ
برق
روشن
يكي خاموش
خاموش يكي روشن
شب جيغ مي زند
از دهان زني
چراغها دلتنگند
حالا كه ماه
را باد برده
حالا که در جويهاي تشنه
جنينهاي بي شكل
شناورند
مرداد۸۷
در آفتاب سرد
پالتوي رنگين كماني ام را به تن مي كنم
اركيده زرد مصنوعي
شكوفه مي كند ميان موهايم
در سرماي سگ كش به خيابان مي زنم
به اشيا بيهوده سلام مي كنم
به روزنامه هاي خيس و چروكيده كه با
باد بازي مي كنند
ته سيگارهاي له شده
كه آرام آرام
طعم
دهانها را از ياد مي برند
و نيمكتهاي تنها كه ميان برگهاي خيس نشسته اند
اينگونه
در آفتاب سرد
تك تك سلولهايم را
با
بيهودگي و جمود هوا قسمت مي كنم
و شايد سالها بعد
گردشي را با تو
بياد بياورم
در يك روز رنگين كماني
با آفتابي
كه مليله
دوزي شده در موهايم
تير1387
نفرت رنگ نيست
شكلي ندارد
تا بر پرچمي حك شود
كه هر كجا ديديش ، بگريزي
طعم نيست
كه در جوي آبي تفش كني و بگذري
نفرت بويي ست
كه
سحرگاه سرد بمباران
رخنه مي كند در اندام هوا
و حسي ست كه سرباز
در تن داغ تفنگ تازه شليك شده اش تجربه مي كند
ارديبهشت 87
شبانه باراني از باروت مي بارد
و روز
قلب مينها در باغچه
مي تپد
بر دسته شلاقها
درختهاي زيتونند كه مينالند
و در افقهاي كبود
رنگ
پرنده ها
با دهاني از شبدر مي ميرند
ارديبهشت1387
دنيا جاي بهتري نيست
اين را
از چروك هاي عميق
در چشم فيلهاي جوان فهميدم
از ميل بقا
كه در شاخ گوزنها
جوانه مي زند
دره هايي همزاد تپه ها
و اشيايي كه بيهوده مي
پوسند...
من اين را
از بوي باغهاي سيب
كه در آسمان مسدود
،منهدم مي شود
فهميده ام
مرداد۸۷
تو
نمی دانی مردن/وقتی انسان مرگ را شکست داده است /چه زندگی
ست(ا.بامداد)
برای ک.م
جورابهاي تاريك
در سياهي شكنجه خانه
جورابهاي كودكش را
ديده اي؟
نخ هايش از درد مي نالند
و بر تار و پودش انگار
رگهاي اوست كه مي جوشد.
در روشنايي شرمسار روز،
در
سرماي شكنجه خانه،
نگاه كن
هنوز
جورابهاي تاريكش آنجاست،
نوزاد زني
كه چلچله هاي زخمي پيراهنش
سالهاست ساكتند.
خرداد۱۳۸۷
عروسک پارچه ای
در پيرهن خالی
ام
يک دست،
دست توست که می لرزد.
در من پنهان کن دستهايت
را
زوزه می کشد باد در من.
برقصانم
بخندانم
ببوس
لبهايم را،
کوک نخ قرمز که می خندد.
دکمه های سياه آفتاب خورده ام
را ببوس ،
ببوس چشمان بی حالتم را .
در چين دامنم باد می رقصد
در من پنهان شو
با دست يخ زده ات برقصانم
با دست ديگرت
نوازشم کن
تير ماه ۱۳۸۷
مرگ سنجاقکها
سنجاق هايم
را در می آورم،
رها می شوند سنجاقکهای وحشی
بر دو شانـة سرد.
بوی خون می آورد باد،
خون نمک سود عروسان دريايي
که سرخ
،زرد ،صورتی
پاشيده در هوا
يا بوی دريا
که صبح تا غروب
غرق کرده خودش را
در انزوای آسمان .
موج موج
مرگ شنا می کند در هوای غروب
پيراهنم را
باد شور برده،
سنجاقکهای وحشی را
اعماق آب ،
و ماهی هايش را دريا
سنجاق می کند در موهايم.
تیر ۱۳۸۷
رهايي بی وزن کرات،
انفجار شهاب ها در پوست تاريک شب،
به هر حال
سقوط کردند
ستاره ها
حالا بگو
گردنبند نازک شب پاره شده؟
يا
تو گم شده ای
در نامهربانی خوابهايم؟
تير۱۳۸۷
گوری
دسته جمعی در...
صبح بود
بله
دست بغل دستي ام را قرض گرفتم
كه
بيني ام را بخارانم
و چشمانم را
ديروز دادم به نوزادي
که غروب نديده
بود.
اينجا هميشه گوشهاي قرضي هست
براي آواز بمب و پرنده ها ،
زبانهايي برا ي طعم خاك ،
دهانهايي برای بوسيدن،
و چشم هايي
که
باران را تماشا کنی.
از گورهاي تك نفره چيزي نگوييد
نه
حرفش را هم
نزنيد
همين گور دست جمعي خودمان خوب است
گيريم كه ما تنهاي تنها زهدان زني
راتصرف كرديم
حالا كه خوشيم
ديگر فرقي هم نمي كند
كه بسكين رابينز ها
لحظه اي خالي نمي مانند
يا حتي مغازه هاي فالوده بستني
شما هم خوش باشيد
و در عزاي جمعي ما
يك دقيقه بستني بخوريد
اردیبهشت ۸۷
اين شعر را ماه گذشته نوشتم.فقط عنوانش درگيرم کرده بود.که چه
باشد؟در کجا ؟
امروز فهميدم همه جا هست .شايد حتی زير پای خودم.
پس برای
مردگان گورهای دسته جمعی:
در ايران٬در کابل٬بلخ٬فرانسه ٬پرو و...
دردناکتريش فکر می کنم کشف اخيرگوری در پرو باشد. که همه اجساد کودک
بوده اند.
هارمونی
اينبار
زمين قابله می شود
با انگشتانی از باران
و آتشی که در آستين پرورده
اينبار
در حدقه های مضطربِ
زمين
خاک
رسوب می کند،
و در گلوگاه ِ منجمدش باد.
باد بر اجساد نوزاده می وزد .
خرداد ۸۷
مثل رگهای آبی ِ دست
رود
در انحنای دشت جاری
بود
و باد
_چند سيم نازک ِ آبی_
ميان تار وپود ِآسمان می
تاخت
_......به اتاق ِ...
که اضطراب ِ سياه ِ ابر
روی پرنده های هفت شکل ريخت
_.......به اتاق عمل.
و سبز
سبز
مثل غار سبز
بلعيد تمام رگهايش را
و خون
در انتهای دشت
جاری شد
خرداد۸۷
تهمينه
زاری
مکن
بر بستری که آتش
اکنون سرد،
سرد می شود از رگهای بيخون
فرزندت
دور می شود بر ردپای معشوقت
تالاب خون می رويد
نگاه کنی خنجر هنوز رگهايش را بغل نکرده
که بر خود فرود می آيد
نوشدارو بر آبهای سرخ جهان می گذرد
زاری مکن
که در
تو دريا می جوشد
شور
تلخ
انگار که خون٬
خون
تازه بسترت را گرم کرده است
و بر ردپايی که دور می شود
هنوز هم
پستی زنی ست
که خوابهای معشوقت را
می آشوبد
خرداد87
وهم
تمام
مرزهای تنم
يک خط آبی باريک است،
که آنهم در آسمان حل ميشود.
من آنقدر
دريا شده بودم
که نشت می کردم از ديوارهای اتاقم
ريخته بودم در کلمات
کتابهايم
توی کمد
کشوها
خيس می خوردند در من
گلهای پيراهنم
تو اينجا بودی
و مرزهای آسمان
در من حل می شدند
در خوابهايم هنوز
پنجره ای باز مانده
و دختری هر
روز
بيدار می شود
با بوسه ای خشکيده بر موهايش
بر گلهای زيبای پيراهنش
در خوابهايم هنوز
پنجره ای باز مانده
و دختری هر روز
بيدار
می شود
با بوسه ای خشکيده بر موهايش
بر گلهای زيبای پيراهنش
پریشانی
پريشان تر از گردنه هاي حيرانم
در شبي كه مه مي بارد،
در شبي كه از پرزهاي پتويم كاري ساخته نيست
و باد
سقف خانه
ام را به دوش می کشد
مه سپيد را ببين
كه فرو مي نشيند،
و انگشتانم را
كه هنوز به تارهاي باران آغشته اند.
پنجره را نبند
پتوي اضافه نمي خواهم
تنها به
مورچگان خانه بگو بروند٬
باران به گردنه هاي حيران مي پيچد.
فروردين ۸۷
ولوله اي ميان بركه افتاد.
جايي باد
موهاي بيد را شانه مي زد
در ايستگاه خالي شهري متروك
كسي سوار نمي شود
كسي پياده نمي شود
تنها غربت
با
چمداني از تنهايي
در كوپه ها مي خزد
فروردين ۸۷
باریکه ای از نور بر دار
باريكه اي از نور
بر دار
بر رقص آرام غبار
در پستو
زن مي بافد
رج در رج
/ :آسمان چيست؟
با
سپيدي ابرهايش؟
يا مثلا پرنده
در رهايي بالهايش؟/
زن
مي بافد
رج در رج
سال در سال
...
سياهي گيسوانش را
در بالهاي پرنده
سپيدهايش را
در پاره هاي ابر
/:پرواز نيست مگر اين؟
چون پرستويي شاد
در رهايي سپيد
ابر.../
باريكه اي از نور
بر دار
بر رقص آرام غبار
در خلوت پستو
اسفند 86
زير عرياني نگاهت
يك شب
ديوانه هاي درونم را جمع مي كنم،
مثل باد
از
سكوت پرده مي گذرم ،
از دهان باز پنجره
مترسكهاي سر راه
پرندگان بي آواز شب
نگاه كن
بي طاقتند٬ ماه!
ديوانه هاي درونم ،
بيدمجنون هاي اطراف
با سيل سبز
موهايشان
نگاه كن مي رقصند در نگاهت
ديوانه هايم
مترسكهاي مرده
گنجشكان بي آواز
نگاه كن
سكوت
محض
آشفتگي مطلق
نگاه كن
اول اسفند 86
نيمي از دختري ميان گوركنان
جاماند.
گيسوان تنهايي اش
زير خاك سردي پوسيد
در ميان گوري
زيباترين پيراهنش
جايي
چشمهايش
جاي ديگر
دستانش
...
نيم ديگر كه باز گشت
در تمام گورستان،
بر تمامي سنگ ها
،
نام يك نفر نقش بسته بود.
بهمن ۸۶كاش مي مردم،
چون نوزادي كه
در خواب ،
با شيري گرم
كه راه مي كشد از دهانش
همين امشب
مي مردم اي كاش
كه شير سرد شده
در دهانم طعم مرگ ميدهد
در تختي
كه تاب نمي آورد زندگاني
ام را
بهمن ۸۶
با
گلهای زردت به خیابان نیا
با گلهای زردت به خيابان نيا،
به خيابان نيا مارگريتا
مرشد مرده است
و کوچه های سرد رخوت
تو را و گلهايت را
به ناکجا خواهد برد
به خيابان نيا
اينجا زرد،
تنها نشان نفرت است،
با اين همه
هر روز
شهر را می
بينی که در اندوه خيابانهايش گم می شود.
اينجا،
خورشيد که بی رمق
می شود
و خون تازه روی ديوارها می لغزد،
مردمان عاشق می شوند
با هورمون های تزريقی
که در رگهايشان می دود
و هذيان رشد
عشق را نعره می زند
به خيابان نيا مارگريتا
نه پيراهن سپيد و
نه گلهای زرد
كه مرشد
مرده است.
دي
86
ميان رنگهای روز رنگی
ست
که خالهای گردن لاشخور را حتی پنهان می کند
و ساعتی ست
که صدای شومش
با موسيقی گنجشکان و باران در می آميزد
من اما به گوش خود شنيده ام
که زار می زند،
ضجه ای
بی تاب شايد،
در انتظار جان کندنم که مدتهاست ...
در هم
پنهان می شوند رنگهای روز،
در می آميزند،
و جز جيغ گنجشککان شنيده
نخواهد شد
که لاشخوری زخمی را به هم نشان می دهند،
با منقاری خونين
و
بالهايي خسته،
در پرواز.
آذر ۸۶
عاشقانه هايت را بگذار در گنجه
ای و
ميان آبی ترين اقيانوس خدا
بسپار به عروسان دريايي.
و نامه هايت را
بنويس بر تن بادبادکی و يک روز که طوفان شد
رهايش کن.
مطمئن باش من تا به حال در هيچ اقيانوسی نبوده ام.
و هنوز ، حسرت هوا کردن بادبادکی را
_در نسيم حتی_
به دل
دارم.
آذر۸۶
احتضار در چهارراه
سبز
با انگشتان خشکیدۀ اُخرایی
محتضرانی دست بر آسمان برداشته
چهره در چهرۀ باد نامهربان
لرزان
آشفته
/سوت پلیس/
سالهاست چراغ سبز معنای رفتن نمی دهد،
پاهای خشکیده بر جای و
انگشتان لرزان اُخرایی را .
آبان ۸۶
تعلیق
آرام و آبی
هر چند به چرک نشسته
درست مثل اینکه دریا معلق مانده باشد
شبیه دریای
غروب های ابری و دلگیر
آبی کدر
بدون ابر و وعده گیسوی باران حتی
درست مثل دریای معلق
بر فراز دریای آدمهای ابری و دلگیر
بدون
درد و خونریزی
بر پیشانی شهر
سه نور افکن گردان
در پیاده رو ها
جابه جا حرکت شبح وار اندام ها
پالتوی خاکستری بر تن و کیسه خرید همیشگی در دست
آونگ سه نور افکن
گردان بر پیشانی شهر
و له شدگی سایه ها در عرض خیابان
بدون درد و خونریزی
حراج
بعد از ظهر
برهنه
به
زانو
لابه کنان
خشم فریادی در گوش
و ردی از تازیانه بر خاک
می ایستد
پنجه ی باد دیوانه در موهایش
می افتد
برمی خیزد
ناله سنگها در گوش
و ردی از تازیانه بر باد
دورتر
آغوش باز جمع
خنده ها وحشی و نگاه ها هار دریدن
در میان
چهار پایه حراج بر خاک خونین
و باد زخمی بر جسم بی جراحت تندیس
پاکشان تا به افق رفت
از ردپایش خورشید بازگشتشهریور 86
گهگاه که خورشید از مرزهای
شب عبور می کند
پشت پنجره ،چهره در چهره ی ماه می ماند
برکه ها
خورشید
را و ماه را در آغوش بر خود می لرزند
یاسها در التهابند
گهگاه که
خورشید از مرزهای شب می گذرد از حصار خانه عبور می کند
غلظت وهمناکش را می
آشوبد
در میان شب
برکه ها، یاسها، ماه به تماشا می نشینند
رد انگشتان
مرا بر چهره خورشید
تشریح گرمای او را در جسم من
شهریور ۸۶
باران
ملخ
به لیلای عزیزم
نجوای
شیروانی و زوزه ی باد بر درگاه خانه ها:
تجسم باران
بر دریچه ها و
مهتابی ها
دستهایی از تمنا:
توهم باران زدگی
بر درگاه ها٬ دریچه ها
٬مهتابی ها
مردمانی با چشم بند های رنگین
و ناله شیروانی زیر هجوم ملخ ها
تیر ۸۶.کیاناخواب
روز نخست از سیزده سال ِ در پیش ِ رو
صبحانه
زندان:
نان و پنیر و خنجر بغضی در گلو...
بیدار شد و از هجوم آزادی خندید
با خونی که از حنجره اش می چکید
تیر ۸۶
سگهای
طبیعی
افق
به ابرهای لاجوردی
آغشته و رنگین کمانی بر چهره
بر پهنای خاک
یک سو
سگهای کف به دهان
آورده
سویی شما
رگهای بیرون جسته و
عضلات لرزنده
و دستهایتان
آه!
دستهایتان که به قرمزی می زنند
افسوس!
انکار رنگین کمان
تنها بر سگها بخشودنی ست.
تیر ۸۶
تنهایی
در برم
گرفته ای
در برت گرفته ام
و تنهایی گوشه ای تار می تند
مرداد ۸۶
سرنوشت
آینه هم
که باشی و آینه دار جهان،سرنوشت توست وتفنن یکی پاره سنگ
تمام
لحظه های بی شعر می دانند
به فرزانه
٬سعیده و فهیمه
به خاطر مهربونی شون
۱
یکی خاموش ماند
نور مرموزی
نه،شگفتی ای نه.
دیگری در دنبال
به هذیانهای بی شعری٬
پرنده ای گنگ
را مانند
در دستهای زمان می مرد شاعر٬
میان آسمانـــــــــــــش ٬
مــــــاه
¤¤¤
۲
میون هذیوناش شاعر
میون شبِِ ش ماه
میون بی
شعریش شاعر
میون گنگیش ماه
میون هذیونای گنگش شاعر
میون شب بی شعرش ماه
میون مــــــــــرگ
شاعـــر
مـــــاه
صبح ۳۱ فروردین
نگـــــــــــاه کنید
دیوانه شده
خوابگردی را مانند راه افتاده
میان دهلیزهای باران و
دهلیزهای شب
_کجا می رود؟
باد بی قرار هم نمی داند.
_نشانی اش چیست؟
بیرقی در باد و ردی از مرکب سیاه در باران
پیراهنی سپید و گیسوانش در باد.
زیر سرپنجه های سبز خون درخت
_که چنگ بر آسمان می زنند_
دمی می ماند،
باد _اضطراب جهان_
در دامنش می آشوبد
و باز
دیوانه ای برقرار را
مانند
آرام آرام
تپه خیس را بالا می گیرد
_گفتید نشانی اش...؟
دیگر
مجویید
تنها
لکه هایی سپید و سیاه
که در باران حل می شود.
اردیبهشت۸۶
تنهایی
۱
تک
درختی
به بیابان
یا شب پره ای در ظلمات ناتمام
آدمی
در شلوغ ترین
چهار راه دنیا.
کدام تنهاترند
کسی می داند؟
۲
نه هرگز نخواهم گفت.
نخواهم گفت در اوج تنهایی ام
کسی نمی داند نهایت شب کجاست
بهار ۸۶
مداد
رنـــــــگی
گفتند :
((آبی ،دریاست
آفتاب زرد است
زردِ رنگین کمان و گلهای وحشی...))
گفتند:
((بهشت
رنگین است،
آفتاب است و دریاست...))
ما سیاه کشیدیم
دریا را و
آفتاب را،
بهشت را حتی ،به رنگ شبهای دوزخ
گناه از ما نبود
جعبه
مداد رنگی یک رنگ داشت.
کیانا برومند .دی ۸۵
درهای
قطار را خوب نبسته اند
دوردست
نیست
چشمهای ما را قاب خواهند گرفت
میان تونلهای تاریک
شاید همین لحظه
که خیس می خورند رگهای زرد و کبود قطار
با قرمز های منتشر
همین حالا که خط
عوض می شود
روی ریلی از رگهای باز بیخون
دوردست نیست
که با پاهای
خیس و نگاه گیر کرده
به هم می گوییم:(درهای قطار را خوب نبسته اند)
ک.ب.اسفند۸۵
تشنگی
گلبرگهای ترد پامچال آغشته است به شب و پشنگه های باران
من به لامپ
دویست و تشنگی...
نوشته شده در هشتم اسفند 1385ساعت توسط کیانا برومند
جاوید
شعرهای کوتاه
8
دستان بید مجنون رو به آسمان بودندتا شبی که چهره لرزانت را حوض خانه
مان قاب گرفت
6تا بوده همین
بودهشنهای داغهر شب خواب صدف دیده اند و هم آغوشی
امواجشنهای خیس در رویای آفتاب و سفر با
بادهنوز هم که هنوز
استکویر همان کویر است ودریا همان
دریابا همان شنهای
رویایی...8قحطی آمدهحتی روز می آید و آفتاب نمی
آوردشب می آیدبا ماه فراموش شده و جای خالی
ستارگانتقویم می گذردبا جای خالی تو در
دستان بی تاب روز
کیانا برومند.۸۵ اسفند
دریچه
هنگامه کرد
باران ِ بی هنگام،
دریچه ها پر نور شدند و درها گشوده:
تسلای باران
دو
دریچه خاموش ماند؛
با بی تابی باران بی هنگام
در میان
قصه تمام می شود همیشه
با یک بوسه جاودان
کلاغها اما هنوز سرگردانند
دی
۸۵.با هویتی
کاغذیبا سه برگ دفتر وثبت خطی در اوراق
احوالاتببین به همین سادگی به سادگی یک
انسان در آمدم
اما راستیحکایت دنیا را که شنیده
ایحکایت یخهای قطبی است وآفتاب است
وزمینهای بایریا شاید باران های
ناتماماز آب از سنگاز خون...حالا دیگر ساده نیست بدانم کدام
ماندنی تر استنام من یا ریگهای د اغ بیابان
کیانا برمند جاوید.امروز دی 85
ساده اتفاق افتاد
لاک عوض
شد
نامه هرگز نرسید
کیانا.آذر۸۵
پاییز
۱
درخت
مُرد
با رنگهایی از زرد و قرمز و نارنجی
هنوز هم می گویید مرگ سیاه است؟
۲
جنازه های قرمز
جنازه های نارنجی
جنازه های زرد
باغبان
وتشییع رنگین جنازه ها
باغ و یک فصل سکوت در عزای درخت
کیانا برومند
جاوید.آذر۸۵
به یک قربانی
ما هنوز هم سرفرازیم
تنها به آن
اندازه که باتلاق و کثافت ها را نبینیم
باتلاقی که تا زیر گلویمان بالا آمده
سربلندیم
تنها به آن اندازه که عبور گیج پرندگان سردرگم را در آسمان دنبال
کنیم
کیانا برومند جاوید-آذر ۸۵
یک روز پر از تنهایی
۱
قرارداد بسته شد
و لبخند رضایتی بود
بر لبان خدا و بر لبان روزگار
تنها یک نفر گریه می کرد
بازیگری که دیالوگ نداشت
آن هم در اولین روز
بازی
۲
تمام روز را با کسی حرف نزدم
تمام هفته را یا شاید
تمام سال
این رابینسون کروزوئه ،میان دریای آدمها تنهاست
به خیابان می رود
سایه
باریکش را میان سایه ها گم میکند
می آید و میرود
به حرفهای پوچ می خندد
اما شعر هایش نمی خندند
او در شعر هایش هم تنهاست
۳
تشییع عقربه ها
در محیطی مدور
امتداد یک غروب غمناک تا به ابد...
۴
شصت هزار ثانیه
برای دقیقه ای
شصت هزار دقیقه برای ساعتی
بگذارید این غروب هم مثل سایه ام
دراز شود
آنقدر که دور این کره خاکی حلقه بزند
آنقدر که تمام آدمهای دنیا
بفهمند
من و سایه ام چه تنهاییم
۵
امروز که بیرون رفتم
خیابانها از
زیر پایم فرار می کردند
امروز سایه ام از همیشه سیاهتر بود
۶
اینها شعر
نیستند
اینها کلمات آماسیده یک روحند
اینها شعر نیستند
برای روحی که
تشنه یک انفجار است
برای روحی که حرف نمیزند
اینها شعر نیستند
اینها
زخمهای من اند.
کیانا برومند جاوید.آبان ۸۵
برای
مادرم
نخست خدايم آفريد
و تو
خالق دوم من بودی
به آن هنگام که در درياچه مهرت رويينه تنم کردی
و ماه
هزاران ساله را مانند
از سخاوت نورانی ات سرشارم
مرداد
۸۴
(( آمدی
حوض کاشی آنجا بود
با عکس ماه به تمامی
بر پيکر آبيش
.....
رفتی
حالا
حوض
چنان می لرزد
که ماه از دستش می افتد.))
بهار۸۵
(( هوا منجمد است
هوا
منجمد است و امواج صوت در هوا بلور ميشوند
سکوت ميکنم
سکوت از کلمات بلوری
بهتر است
کلماتی که تنها زيبايند و
برای شنيدن چه سنگينند
سکوت ميکنم
گريه نمی کنم
آرزويی ندارم
ترانه ها و آرزوهايم
اشکهايم و
فريادهايم
همه آنجايند
در کوچکترين کره اين حباب تاريک
جايی که خورشيد
هميشه در طلوع است
جايی که فاصله مان
يک گام و هزاران سال نوری است.))
کيانا- يازده تير ۸۵
مرگ در شبماه رنگ باخته میان حوض هزار تکه می
شود
تکه تکه در چهار سوی خانه
و خونابه مرگ از بامها چکه می کند
چشمان
تو اما از همیشه زیباترند
امشب
چشمان تو
همرنگ مهتابند
چرا که تو
مرده ای
تو مرده ای در لحظه ای که شب به عمق رسیده بود
و ماه
بدر کامل
در دستهای حوض بود
ودر چشمهای تو بود
در عمق ساکت شب
آنگاه که مرگ
بی صدا در آسمان خزید
بدر روشن رنگ باخت
چهره ماه هزار هزار تکه شد
وچشمان تو برای ابد رنگ مهتاب گرفت
***
دیگر
جز نفیر از شهر بر نمی
آید
شب به کبودی خواهد نشست
چرا که ماه از آسمان رفته ست
چرا که چشمان
تو نیز رفته اند
کیانا برومند جاوید.شهریور۸۵.چالوس
---------------------------------------------------------
خشکسالی
آدمیان:
کوه هایی سر به
فلک کشیده ایستا پر صلابت
قلبهایشان:
مسیلهایی پر خروش
چندان که برفها
ذوب شوند
سیلانی ست
در تمامی دامنه ها در تمامی گذر گاه ها
بی حسرتی و
دریغی
***
ایستاده ام
میان رشته کوهی عظیم
اینجا رود نیست حتی برف
هم نیست
اینجا خشکسالی ست
اینجا تنها کوه است و کوه .
ک.برومند
جاوید.۸۵
۱۳۸۸ تیر ۱۶, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر